خرید بک لینک
یک روز خیلی آفتابی؛ وقتی که گربه ها هم زیر سایه های توی خیابان لم داده بودند، زنی با موهای سیاه-درست همرنگ شب- از پشت در قرمز رنگی بیرون آمد. نگاهش مثل زن های دیگر نبود.از آنطرف خیابان داشتم او را م

برچسب: نویسنده: حدیث رضایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:50

دیگر مهم نیست که من چه فکر می کنم..یا حتی مهم نیست که تو چه فکری می کنی..

من اما حس میکنم رها شده ام.. چقدر می ترسم از این حس رهایی.. به هیچ جا, به هیچکس, به هیچ زمانی تعلق نداشتن, چیز ترسناکی ست..

کوچه ها را میگردم و چشم های حال بهم زن همه را تماشا میکنم. با خودم میگویم چرا انقدر بیزارم؟ نفرتم را نمیتوانم پنهان کنم. احمق های لعنتی..

پ.ن: بنفشه های من...

برچسب: نویسنده: حدیث رضایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:50

جایی که آدم خودش را فراموش کند کجاست؟خیلی ها، مثل خودم گمان میکنند اگر محل زندگی و دنیایشان را تغییر دهند همه چیز خیلی بهتر و عالی تر خواهد شد.. فکر میکنند این حس های زنجیر مانند، رهایشان خواهد کرد.ول

برچسب: نویسنده: حدیث رضایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:50

حس خوبی دارم.. درک شدن حس خوبیست شبیه آبی که در مشتم نگه داشته ام.. میدانم تمام قطره ها دارند آرام آرام از مشتم فرار میکنند.. میدانم چقدر همه چیز برای من تراژدی و سهمناک است..اما نمیتوانم.. نمیتوانم ا

برچسب: نویسنده: حدیث رضایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:50

در زندگی هر آدم، بعضی ها هستند که هرگز و هیچوقت از ذهن پاک نمیشوند.. ربطی به دوری و نزدیکیشان هم ندارد.. می آیند و چنان ردپایی به جا می گذارند، که نمی توان فراموششان کرد..

تو را از بیخ و بن تغییر میدهند، شکل میدهند. جوری که خودت هم میشوی یادآوری از آنها..

خیلی سخت تلاش میکنی که نروند. به خودت می ایی و میبینی همه چیز تمام شده و تو جا مانده ای.

بدترین حس دنیا جا ماندن است..

برچسب: نویسنده: حدیث رضایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:50

صفحه بندی